سَر میز شامـ ـ

یاבت ڪه می اُفتم بغض میکُنَمـ ـ

ا‌‌َشکــ در چِشمانَمـ حلقهـ میزَنَد


هـ ـمهـ مُتِعَجِبـ نِگاهَـَمـ میکُننَد…

لبخند میزنَمـ و میگویَمـ :

چقدر داغ بود!