سوژه




وقتی نميتونی فرياد بزنی` ناله نکن! خاموش باش`
قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟
تو محکومی به زندگی کردن!!
تا شاهد << مرگ آرزوهایت >> باشی...

یک رنگ که باشی زود چشمشان را میزنی . . .
زود خسته میشوند از رنگ تکراریت
"این روزها دوره رنگین کمان هاست . . ."

21ماه حبس بخاطر پسر بودن به سلامتی سربازی که رفت مرد بشه تا بیاد دوست دخترش مادرمیشه
من باختــم به خـود بـاختــم
به تصویــر غلـط فرشتـه های آدمـ نمــا بـاختــم
. . .
حـال کـه حماقتــ هایــم را می شمــارمـ
آرامــ . . . آرامــ . . .
ایـن جمـله در ذهنــم طنیــن انـداز می شـود
سنـگـ بــاش
تــا سنـگســاز نشــوی …
زیرا آنها هستند که خانه سالمندان شما را انتخاب خواهند کرد!
میبینی
حتی در شب عروسی تو
سنگ تمام گذاشته اند
دل ِ خونین
چشم ِ اشکبار
قلب ِ غمبار
تن ِ لرزانم
عجب بشکن بشکنی میکنند
پس چرا وایستاده ای؟
برقص عشقم
با عشقت
!که مجلس بی ریاست
راستی
گفتم گوسفند را رها کنند
دیگر نیاز به قربانی نیست
خونباره های اشکم به زیر پاهایتان
تضمین خوبی ست برای خوشبختی
!!!.....هی غریبه
شب عروسی کت و شلوار سیاهش را به او بپوشان
رنگ سیاه به مرد من خیلی می آید
کراواتش را خودت سفت کن
این کار را دوست دارد
وقتی دستانت را میگیرد
خودت را در آغوش او بینداز
با این کار احساس ارامش میکند
زحمت تاج عروس را نکش
سلیقه اش را خوب میدانم
برایت گرفته است
خلاصه کنم غریبه
!!!.....جان تو و جان مرد من

فــاصلــه هرگز مانع فراموش کردن بهتــرین هایمان
نمیشود٬مهم قلب هایمــان است که از پشــت
فــاصلــه ها برای بهتـــرین هایمان بتپــد...
نمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟
چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟
چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟
پروردگارا! تنها درخواستم از تو روحی وسیع است،
آنقدر که فراموش نکنم،در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!
هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم
و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي
هايم مي نوشتم .
هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود
خيسي دفترم به
خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .
هر شب مشق تنهايي را با نام
خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم.....
همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم .
همزبان من تنهايي بود و سكوت
فقط سكوت.
مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و
به من نمره اي كمتر از صفر مي
داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد.....

پایانی برای قصه ها نیست،
نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر!
خسته ام از جنس قلابی آدمها...
دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده،
حالم خوب است...
اما گذشته ام درد میکند!!

ای کاش نقشه سرزمینم به جای گربه شبیه سگ بود . . .
تا مردمش به جای این همه خیانت کمی باوفا بودند . . .

دلم میخواد فریاد بزنم بگم : من مترسک خاطرات تو نیستم ...
درست مثل دیوانه ای که اصرار دارد بگوید : من دیوانه نیستم !
راستی ! گفته بودم ؟ “من دیوانه نیستم”

مغرورانه اشك ریختیم چه مغرورانه سكوت كردیم
چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم
هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم
![]()
می گویند : سـاده نیست . . .
گذشتن از كسى كه گذشته هایت را ساخته و آینده ات را ویران كـرده ...!!!
امـا من گذشتم . . .

گاهی هیچکس نیست تا باهاش درد دل کنیم ....
دلت میخواد با یکی حرف بزنی ..... درد دل کنی
اونوقت یه چیزی ته دلت بهت میگه :
با اونی که اون بالاست حرف بزن
ناخود آگاه رو میکنی سمت آسمون
میگی خدایا ................

سخــــــــــت اســـــت همزیستی دائـم بآ کسانی ک
دغـدغه هآیت را نمیفهمنـــد،امآ عزیزانِ تو اَند!


چـﮯ شد که رسیدیم اینجا
اینجا که دیگه خندمون میگیره
وقتـﮯ مـﮯ گیم " دین"
وقتـﮯ مـﮯ گیم: "قرآن" وقتـﮯ می گیم " اسلام"
که وقتـﮯ صداﮯ اذانو مـﮯ شنویم میشه سوژه ﮯ خندمون
که بچه نمازو باید اول زنگ خوند چرا حالا ... پاشید نماز دیگه
چـﮯ شد که خجالت کشیدیم حجابمونو رعایت کنیم
چـﮯ شد که به آدمای با حجاب با یه چشم دیگه نگاه کردیم
چـﮯ شد که نماز خونه هامون خالیه
چـﮯ شد که به جاﮯ آسمون عاشق زمین شدیم
چـﮯ شد که زمین گیر شدیم
چـﮯ شد که صدای صلواتامون پایین و پایین تر اومد
چـﮯ شد که دختر ۱۸ سالمون نماز خوندنو بلد نبود
چـﮯ شد که دیگه الان می خندیم به مــــردﮯ که غلت خورد غلت خورد غلت خورد
در خاک برای آزادﮯ نفسهایمان
چـﮯ شد که الگومون شد آدماﮯ اونورﮯ که کاخشون با صداﮯ امام ما مـﮯلرزید
چـﮯ شد که اسلام بزرگمونو با مسلمانیمون کوچیک کردیم
چـﮯ شد که ما یادمون رفت راهـﮯ رو که اومدیم و راهـﮯ رو که قرار بود بریم
.
.
.

از در و دیوار قلبم نم دلتنگی میباره ، بگو که دستات هنوزم واسه من یه چتری داره
دستامو تنها گذاشتی تو نمیدونی چیه دردم ، از همون لحظه که رفتی دیگه زندگی نکردم
خاطراتت مونده اینجا اما آرومم نکرده ، به خدا دلتنگیهامو ذره ای هم کم نکرده
حتی واسه یه لحظه جای پاهات گم نمیشه ، هرچی که سرم شلوغ شد جای خالیت پر نمیشه
خاطرات ـ احسان خواجه امیری
یکـــ تـکـــہ از פֿـوכَتـــ را نـگـــہ دار بـراے روزهایـے کـــہ هیــچ کـس را بـــہ جــُز
פֿـوכَتـــ نــداری....

اگر کسی
خوبــی هـای تــو را فــرـآمــوش کـَرد،
.
.
.
.