هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم
هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم
و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي
هايم مي نوشتم .
هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود
خيسي دفترم به
خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .
هر شب مشق تنهايي را با نام
خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم.....
همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم .
همزبان من تنهايي بود و سكوت
فقط سكوت.
مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و
به من نمره اي كمتر از صفر مي
داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد.....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 22:27 توسط shahaB
|
salam lotfan nazar bezarid mamnon