هر شب قلم سرد زندگیم را برمی داشتم

و مشق فردای تنهایی را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم .

هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود

خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بودكه از روي تنهايي ريخته بودم .

هر شب مشق تنهايي را با نام خدا اغاز مي كردم و با سكوت پر درد به پايان مي رساندم.....

همدم من چراغ بود وقلم دفتري كهنه بوديه دنيا غم .

همزبان من تنهايي بود و سكوت فقط سكوت.

مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و

به من نمره اي كمتر از صفر مي داد ومرا نا اميدتر از گذشته مي كرد.....